نتایج مرحله‌ی دو المپیادها واصل شد، از این که هیچ تبریزی در نجوم قبول نشد متالم گشتیم!

صدرا بفهمد چنین ضایعه‌یی وارد شده فی‌الفور از بوستون به اینجا می‌آید و همه‌ی طلاهای تبریز را تیرباران می‌کند! این سیرِ قبولی مرحله‌دویی ها هم جالب است، نوسانی میرا! صدرا که طلا شد بعدش 9 نفر در مرحله‌ی دو قبول شدند(درست مثلِ یک ضربه که به یک سیستم درجه دوی دارای overshoot وارد شود) بعد از آنها ناگهان افتی پنج نفره رخ داد، سپس دوباره خیزشی و بعد افت و خیزش و افت و نهایتا میرایی کامل! که نتیجه‌اش را امسال می‌بینید، تحلیل چرایی این رفتار هم جالب است.

پ.ن.ش.م: بشمار؛ هفت

+ گفته شده چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۳ساعت 0:52 توسط احسان |

همین دیگه(کلیک کنید)

 

پ.ن شمارش معکوس: بشمار؛ هشت!

+ گفته شده یکشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۳ساعت 0:8 توسط احسان |

اخیرا فهمیده‌ام حسی که مرا در خواندن‌هایم به پیش می‌برد علاقه نیست، تشنگی است، و ایضا لذتی هم که بیشترِ مواقع برده‌ام نه از رسیدن به علاقه که از سیراب شدن بوده، همانندِ تشنه‌ای که به آبی برسد. اغلب خاطراتِ خوشی از این لحظات دارم، معروفترین‌شان که بارها برای دوستانم تعریف کرده‌ام همان داستانِ یاد گرفتنِ انتگرال است (که قبلا اینجا هم تعریفش کرده‎ام)

هیچ وقت یادم نمی‌رود وقتی برای اولین بار با سینماتیک آشنا شده بودم، فهمیده بودم که اگر متحرکی تمامِ مسیر را با سرعتِ ثابت حرکت کند، جا به جایی‌اش می‌شود سرعتِ حرکتش ضرب در زمان، اما نمی‌دانستم اگر متحرک با سرعتِ متغیر حرکت بکند باید چه کار کنم، کلی هم روی این موضوع فکر کرده بودم اما دریغ از نتیجه، این به ذهنم رسیده بود که مسیر را تکه تکه کنم طوری که سرعت تقریبا ثابت باشد و بعد جا به جایی این تکه‌های با سرعتِ ثابت را با هم جمع کنم تا جا به جایی کل حاصل شود، اما خیلی نا دقیق بود، به عادتِ کمال‌طلبی کودکانه دنبالِ راهی دقیق بودم ولی نمی‌یافتم، کلافه شده بودم تا این که در کتابِ توماس* با انتگرال آشنا شدم، ناگهان جوابی که مدتها دنبالش بودم را در مقابلِ چشمانم می‌دیدم، آن قدر از یافتنِ این جواب لذت بردم که فصلِ انتگرال را با دقتِ تمام از اول تا آخر خواندم و طوری خواندم که تا مدتی همه چیز را با انتگرال تحلیل می‌کردم و تبدیل شده بودم به یک ماشین انتگرال گیری. اصلا یادم نمی‌رود که یک صبح پدرم مرا برای نمازِ صبح بیدار کرد و من در دنیای بینِ خواب و بیداری خیلی جدی داشتم استدلال می‌کردم که:

«خوب، الان که پا می‌شم باید وضو بگیرم بعدش از تابعِ چگالی زمانی نماز در dt از صفر تا دو دقیقه انتگرال بگیرم تا نمازم کامل بشه! صبر کن ببینم؟ چرا از صفر تا دو دقیقه؟ اول باید یه تابع پیدا کنم که رکعت رو به دقیقه تغییر متغیر بده و بعدش از صفر تا دو رکعت انتگرال بگیرم!»

بعد توی همین افکار دنبالِ تابعِ تغییر متغیر می‌گشتم که به نظرم مسئله‌ی یافتنِ این تابع خیلی پیچیده آمد و به خاطرِ سختی یافتنِ این تابع بعد از کمی سعی بیخیال شدم و گرفتم خوابیدم! صبح هم به خودم می‌خندیدم که این افکارِ مسخره چه بودند! (هنوز هم گاهی این‌طوری می‌شوم، اما چون تجربه‌مند شده‌ام می‌توانم جلویشان را بگیرم و از خواب بلند شوم، البته نه همیشه)

حالا هم هی تشنگی مبحثی سراغم می‌آید و بعد می‌روم تا خودم را سیرابِ آن کنم** فکر می‌کنم درست به همین خاطر تا این حد از جبر مجرد لذت بردم و تا این حد تقدیق جبرِ خطی برایم دلچسب است چون قبلا تشنه‌ی آن شده بودم و به نظرم این بهترین روشِ آموختن است، تشنه شوید، تا می‌توانید تشنه شوید، با پرسش، با تفکر، این نیروی محرکه‌ی بی‌مانندی برایتان فراهم می‌آورد، به جای این که بدونِ تشنگی هی آب بخورید تا نهایتا حالتان به هم بخورد، اول تشنه شوید، به جای این که قبل از احساسِ نیاز به سراغِ خواندنِ فیزیک (یا هر چیزی) بروید، تا می‌توانید درس‌های خوانده‌شده را تحلیل کنید، رویشان فکر کنید، سعی کنید سوال بپرسید، حالتهای مختلف را بررسی کنید، معنی معادلات و گزاره‌ها را بفهمید، سعی کنید همچون یک دانشمند که اولین بار با این مقولات آشنا شده با آنها برخورد کنید «تا که آبت جوشد از بالا و پست» این بهترین روش است.

*حالا که یادم می‌آید در موردِ این ریاضی خواندن وسطِ امتحانات هیچ عوض نشده‌ام! این توماس‌خوانی ها اولین بار در میانه‌ی امتحاناتِ خردادماهِ دومِ دبیرستان به سراغم آمد، همان موقع‌ها بود که فهمیده بودم من فیزیک را نمی‌فهمم چون ریاضی بلد نیستم، تشنه بودم! و حالا بعد از شش سال هنوز نتوانسته‌ام مقابلِ تشنگی ریاضی‌ام بایستم و در میانه‌ی امتحاناتِ دانشگاه ریاضی می‌خوانم.

**فکر کنم آنجا که گفته بودم «این اخلاقم که دوست دارم همه چیز را از پایه ببینم تعیین می‌کند که چه بخوانم» در واقع باید می‌گفتم این که به چه مبحثی احساسِ تشنگی دارم تعیین می‌کند که چه بخوانم، الان تشنه‌ی نظریه مجموعه‌ها هستم، همین طور توپولوژی، شاید اگر توپولوژی را بخوایم بیشتر تشنه شوم، تشنگی توپولوژی‌ام هم حاصلِ موقعی‌ست که زور زدم نسبیتِ عام بخوانم و نشد، نمی‌فهمیدم، دستِ کم آن طور که دلم می‌خواست نمی‌فهمیدم، به سبکِ خودم. شاید آنالیز هم در دستورِ کار قرار بگیرد.

پ.ن1: امیدوارم هیچ وقت این اخلاقم را ترک نکنم و همیشه تشنه‌گی پیدا کنم، سعی می‌کنم حفظ‌اش کنم، تا جایی که بشود.

پ.ن2: یکی از ترسهایم این است که موقعِ این سیراب شدن‌ها غرق بشوم، بیافتم به دامِ این که چون فیزیک را خوب بلدم، حتما فیزیک بخوانم (در واقع فیزیک بخوانم صرفا به این دلیل که فیزیکم خوب است، نه به این دلیل که تشنه‌اش هستم، نمی‌دانم، دستِ کم همیشه جای خالی توی ذهنم برای این موضوع باقی می‌گذارم تا شاید روزی اگر غرق شدم بتوانم نجات پیدا کنم)

پ.ن3: یکی از بهرتین خوبی‌هایی که المپیاد برایم داشت، این روحیه‌ی خاصه‌خانی را در من دمید و پرورشش داد، حال می‌دانم که چه طور بخوانم تا بفهمم، به عبارتی معنای خاصی از «فهم» را برایم جا انداخت که کاملا از این معنا راضی هستم، خدایا شکر :)

پ.ن4: تا یکی دو ساعتِ دیگر می‌رویم جمکران، پدرِ عزیزتر از جان دیشب زنگ زد و گفت آماده باش تا از سرِ راه سوارت کنیم. نائب‌الزیاره‌ی دوستان هستیم.

پ.ن5: عیدتان مبارک

+ گفته شده پنجشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۳ساعت 10:44 توسط احسان |

یکی از ویژگی‌های جالب و در عینِ حال آزار دهنده‌ام این است که در موردِ روابطِ اجتماعی‌ام می‌توانم خیلی متناقض عمل کنم، گاهی لازم می‌بینم حرفهایی بزنم و چیزهایی بگویم یا طوری رفتار کنم که اصلا برایم خوش‌آیند نیستند، اصلا خوشحالم نمی‌کنند، می‌دانم که اگر این رفتارها را انجام بدهم بعدش دچارِ فشار و عذاب روحی خواهم بود، در جهنمی فرو خواهم رفت که نکند ناراحتی جبران‌ناپذیری ایجاد شده باشد، می‌دانم اگر این کار را نکنم و خلافِ آن عمل کنم هم طرفِ مقابلم خوشحال می‌شود و هم خودم. اما باز نیرویی مبهم وادارم می‌کند که انجامش دهم، مازوخیستی به نظر می‌رسد! نه؟ ولی اینگونه‌ام، نمی‌دانم شاید این نیروی مبهم همان عقل و منطق است، چون همیشه این رفتارها بعد از کلی تفکر و کلنجار رفتن با خودم از من سر می‌زنند، همیشه قبل از حرکتهایی از این دست به طرزِ خسته‌کننده‌ای فکر می‌کنم، در برزخِ این می‌مانم که چه کنم تا صحیح باشد، تا کسی دلخور نشود و نهایتا باز خودم دلخور می‌شوم، شاید بیشتر از بقیه. نمی‌دانم این خوب است یا بد؟ حفظِ اصولِ اخلاقی که برای خودم تعیین کرده‌ام و به درستی آنها اعتقاد دارم اما به قیمت ناراحتی دیگران؟ شاید این ناراحت شدن هم برای دیگران لازم باشد، که حد و حدودِ خود را بشناسند، نمی‌دانم، نمی‌دانم!

نوشتاری که در ادامه‌ی مطلب می‌آید وقتی نوشته شده که یکی از این دست رفتارها از من سر زده بود و برای توجیه‌اش نوشته بودم، گرچه آن موقع به دستِ صاحبش نرساندم تا مرحمی باشد بر تندی که بر او کرده بودم و قدری هم از عذابِ وجدانِ خودم کاسته شود.

پ.ن1: شروع کرده‌ام به جبرِ خطی! فکر نمی‌کردم این قدر زود شروع کنم، کتابِ هافمن واقعا دقیق و موشکفانه نوشته شده.

پ.ن2:خدایا این دو سه هفته‌ی باقی مانده به آخر ترم را ختم به خیر کن

پ.ن3: لجاجت نوعی ضعف است، اصلا خودِ ضعف است، در دوستانم هم دیده‌ام که گاهی از سرِ لجاجت با دیگران کارهایی می‌کنند کاملا خلافِ انتظارِ بقیه است تا حالِ آنها را بگیرند، من می‌گویم چه فرقی می‌کند، اگر عملی را چه به نیت لجاجت با دیگران و چه به نیتِ موافقت با دیگران انجام دهی در هر صورت «بر اثرِ حرف دیگران» عمل کرده‌ای، ایده‌آل‌ترین حالت این است که تو کاملا مستقل از حرفِ دیگران کاری را بکنی که فکر می‌کنی درست است و از حرفِ جماعت متاثر نشوی، این عینِ قدرت است. ولی اگر بر مبنای حرفِ دیگران عمل کردی ضعیفی! چه لجاجت کنی و چه همراهی، تو تابعِ حرفِ دیگران هستی، حالا چه تابعِ نزولی باشی چه صعودی، در هر صورت تابع هستی، می‌توان با «حرف» بازی‌ات داد.

پ.ن4: اخیرا از طریقِ پدر مطلع شدیم سریالِ روشن‌تر از خاموشی (ملاصدرا) از شبکه‌ی ifilm در حالِ پخش است و بنده هم مشتاقانه تعقیبش می‌کنم، گفتم شاید شما هم بخواهید ببینید، ساعت 10:30 شب، 6:30 صبح، 2:30 بعد از ظهر.

پ.ن5:ادامه‌ی مطلب یادتان نرود.

+ گفته شده جمعه شانزدهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 1:14 توسط احسان |