تازگی‌ها به یک نتیجه ای رسیده ام، نتیجه‌ای که مجابم کرده در فیزیک خواندنم تغییر رویه بدهم، رویه ای که قبلا نبود.

قبلا تصوراتی راجع به طبیعت داشتم، مکانیک کلاسیک و الکترومغناطیس و ترمودینامیک در راستای این تصورات بودند، این نظریات چیزهای عجیب و غریبی پیش بینی نمی‌کرد، مجبور نبودم تصوراتم را عوض کنم و همه چیز با شهودم سازگار بود. فقط منتظر بودم تا شهودم را با ریاضی بیان کنم و بتوانم چیزهای زیادی را با توسل به آن، حساب کنم و شهودم قوی‌تر شود.

اما حالا می‌بینم که برخی موارد هستند که یا شهودی ندارم یا شهودم کلا غلط است! کوانتم، مکانیک آماری، نسبیت خاص و عام، نظریات ریاضی محضی مثل جبر خطی و توپولوژی و.... همگی جزو همین مواردی هستند که با روال قبلی نمی‌توان با آنها کنار آمد، دست کم من نمی‌توانم، حالا چاره چیست؟

چندی پیش تصمیم گرفتم رویه ام را عوض کنم، تصمیم گرفتم هر چیزی که درون ذهنم هست را بیرون بریزم و سعی کنم به طریقی که نظریه می‌گوید فکر کنم، مغزم را کاملا با قضیه سازگار کنم و سعی کنم مثل طراح نظریه فکر و ببینم. سعی کنم فقط اطلاعاتی را که از طریق نظریه مطرح می‌شود را وارد ذهنم کنم و خیلی تصوراتم را داخل قضیه نکنم و سعی کنم فقط آن را بفهمم، بی بیش و کم. در خواندن‌های اخیرم رخ داد که وقتی یک متن را با تصور ذهنی قبلی خواندم هیچ چیز از آن نفهمیدم، حتی چهار پنج بار با دقت خواندم اما باز هم چیزی نفهمیدم، مطلقا هیچ چیز! به محض این که تصورات قبلی‌ام را دور ریختم و کاملا سعی کردم حرفها و فرضهایش را به صورت کاملا خام بفهمم و چیزی به آن اضافه نکنم، همان بار اول دستگیرم شد که طرف حرفش چیست (دست کم به نظر خودم دستگیرم شد!)

در نظریات ریاضی این روش نه تنها جواب می‌دهد حتی به نظرم واجب است، یعنی باید به نحو خاصی فکر کرد، به طریق خاصی به قضایا نگاه کرد و کلا شهود را رفته رفته برای نظریه ایجاد کرد، یعنی رفته رفته ما گزاره های نظریه را به جای این که حفظ کنیم، حس می‌کنیم و می‌بینیم. به ساختار نظریه عادت می‌کنیم و تصورات و قوانین سرانگشتی ذهنی برای عناصر نظریه ایجاد می‌کنیم و به این طریق نظریه را شهود می‌کنیم و حسش می‌کنیم.

به نظرم این نگاه در ریاضیات عیب نیست، اما این نگاه در فیزیک چه قدر مفید و مثبت است؟ این چیزی است که جای بحث دارد. مسلما برای درک نظریه‌های فیزیکی این نگاه بسیار مفید است، اما این ترس وجود دارد که ذهن آدم زندانی شود، یعنی نتوانم به طریق جدیدی فکر کنم و همیشه نگاهم مثل گذشته ها باشد، به قول فاینمن اگر همیشه مثل گذشتگان بیاندیشیم و راه آنان را برویم، به هیچ جای جدیدی نخواهیم رسید و هیچ چیز جدیدی نخواهیم دید. از طرفی اگر نخواهیم چنین راهی بپیمایم، هرگز درکی از فیزیک امروزی نخواهیم داشت.

از سوی دیگر راه جدیدی برای فیزیک در نظر دارم، می‌خواهم برای بحثهای به شدت گره خورده با ریاضی، مثل نسبیت عام، کوانتم یا نسبیت خاص که با شهود گذشته مان تناقض دارند، به جای تطبیق «خواسته هایم از طبیعت» با نظریات فیزیکی، سعی کنم معادلات ریاضی نظریه را حس کنم و بفهمم که این گزاره ها چه می‌گویند؟ حامل چه پیامی هستند و چه چیزی برای عرضه دارند؟ در نسبیت شاید هم به نتایجی هم رسیده ام، البته نتایج ابدا فیزیکی نیستند، به این معنا که قابلیت آزمایش ندارند، اما تفاسیر جالبی هستند، آن قدری که جالب که هیجان زده ام می کنند. حتی برای چیزی مثل مکانیک کلاسیک، این نگاه (یعنی تفسیری از ریاضیات نظریه به جای تطبیق آن با شهود قبلی) چیزهای خوبی برایم داشت که در همان نوشتار «مکانیک با طعم همیلتون» بخشی از آن را مدون کردم. اما برای چنین نگاهی هم باید از راهی که گفتم بروم. (شاید تاکید زیادم بر این که بلد بودن یک نظریه فیزیکی به معنای دانستن روشهای ریاضی نظریه است هم از همین نگاهم ناشی می‌شود)

حالا مانده ام! این یادداشت را نوشتم که یادم باشد باید بیشتر فکر کنم.

شما نظری یا ایده ای ندارید؟

ـــــــــــــــ

پ.ن1: بالاخره ترمودینامیک را یک دور کامل خواندم، جالب بود، به زودی انشالله اگر وقت شد یک متنی راجع برداشتم خواهم نوشت تا بفهمم که چه فهمیده ام. این همان زنبیل است!

پ.ن2: جایتان خالی دیروز مهمانی داشتیم، از آن شصت و چند نفره ها! خیلی خوش گذشت، دیدار اهل فامیل بعد از مدتها آن هم بعد از این تنهایی وحشتناک، خیلی خوب بود.


برچسب‌ها: دلنوشته های ِ ریاضی, دلنوشته های ِ فیزیکی
+ گفته شده شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۲ساعت 23:13 توسط احسان |


گاهی کمی، زیادی خسته می‌شوم

مثل حالا

از دست خیلی چیزها

باز اما ندایی می‌خواند که:

راه برو

به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل....

ـــــــــــــ

صبح جمعه است، محتاج دعا خیرتان هستیم


برچسب‌ها: زیاد جدی نگیرید
+ گفته شده جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۲ساعت 4:26 توسط احسان


این ما که امروز بعد از عمری مجاهدت و مشاهِدَت و استغراق در بحر فیزیکیات دریافتیم تصورمان راجع به مسئله ی «پیکان ِ زمان و قوانین ترمودینامیک» شبیه بود به تصور آ میز اسکندرخان قهوه چی راجع به مسئله ی «اصل عدم قطعیت و اختیار بشری»  و قیافه ی ما در آن لحظه بدل گشت به چهره ی مجسمه ی ابولهول در ابعاد انسانی! و در کمال بهت و حیرت فهممان شد که بسته به شرایط اولیه یک قطعه آهن در دمای اتاق می‌تواند ذوب شود! (البته اگر از تابش صرف نظر کنیم و احتمال بعیداش را غیر صفر انگاریم!)


کلا مثل ِ این که این قوانین ترمودینامیک یا فیزیک آماری بیشتر شبیه کاربست قوانین ِ احتمال در مورد سیستم های فیزیکی است و این که مفاهیم احتمال ِ وقوع ِ حالت، خود ِ حالتبندی سیستم و دینامیک ِ پیش روی حالت سیستم را بحث می‌کند و کمیت های مربوط به آنها را شکل می‌دهد. در مورد ِ خاص ِ نظریه ی جنبشی گازها، ترمودینامیک چیزی بیش از بررسی آماری ِ مکانیک کلاسیک نیست و عملا پیکان ِ زمان در این بررسی بی‌معنی است و بیشتر شرایط اولیه در جهت پیشروی نقش بازی می‌کنند اما شاید هنوز قوانین ِ پایه ی ترمودینامیک، راجع به مسئله ی پیکان زمان چیزی برای گقتن داشته باشند، نمی‌دانم باید بیشتر فکر کنم. جا دارد بعدا راجع به ترمودینامیک مفصلا بنویسم و فعلا این پست را به عنوان ِ «زنبیل نوشت» اینجا گذاشتم تا یادم باشد که به آن فکر کنم و راجع بهش بحث.

و جا دارد مراتب عذرخواهیم را به هر جمعی که در آن زِر  فرموده بودم:  «بهتر است به جای زمان از قانون دوم ترمودینامیک استفاده کنیم» ابلاغ دارم!

ــــــــــــ

با تشکر از پیج عالی ژانر در فیسبوق!


برچسب‌ها: دلنوشته های ِ فیزیکی
+ گفته شده جمعه بیست و یکم تیر ۱۳۹۲ساعت 0:56 توسط احسان |

حتما برای شما هم این سوال پیش آمده که روزه در تابستان چه قدر سختتر از روزه در زمستان است؟

و شاید چنین پاسخی برای خودتان دست و پا کرده باشید : خیلی!


اما اگر ذهنتان به جوابهای کیفی قانع نمی‌شود، شاید این نوشتار قانع‌تان کند:

ehsaneb.persiangig.com/document/howhard.pdf

البته این نوشتار صرفا یک مدل سازی بسیار ساده انگارانه و سلیقه ای‌ست و برای جواب ِ دقیق باید در بسیاری از بندها و حتی روش‌هایش تجدید نظر شود، چرا که اصلا اشاره ای به علت خیلی از چیزها نشده و خیلی از تخمینهایش کاملا حسی اند، بنا بر این ابدا استناد علمی ندارد و فقط به منظور کمی تمرین فیزیک نوشته شده. به هر حال برای من تلاش ِ اولیه ی قابل قبولی‌ست :)

ــــــــــــــ

پ.ن1: بالاخره کار ِ این ترجمه ی طاقت فرسای انرژی بر ِ وحشتناک، دو روز پیش تمام شد و فرصتی دست داد تا این نوشتار ِ مسخره را به عنوان ِ تفریح بنویسم :دی انشالله پیش به سوی کارهای بعدی، فقط باید روندم را با ماه رمضان تنظیم کنم.

پ.ن2: آن درس کذایی را پاس شدم! آن هم با 10.055 :)) یعنی یکی از ناپلئونی ترین پاسهای تاریخ بود! :)) اگر یک تمرین اشتباه، یا یک جلسه غیبت، یا یک سوتی دیگر سر امتحان میدادم افتاده بودم! خدایا صد هزار مرتبه شکر.


برچسب‌ها: دلنوشته های ِ فیزیکی
+ گفته شده چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۲ساعت 13:58 توسط احسان |

اگر این درس مزخرف تبدیل انرژی را بی‌افتم...........بیخیال!




فقط حال ندارم این مزخرفات را دوباره ترم بعد بخوانم

خدایا این یک بار را مرامی پاسم کن


برچسب‌ها: اندر احوالات ِ خودم
+ گفته شده شنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۲ساعت 15:40 توسط احسان |

و وقتی بعد از همه ی این قضایای کوفتی و غیر کوفتی پست ِ قبل پدر ِ عزیزتر از جانم با استفاده از سامانه ی پیام کوتاه پیغام بفرستد که: توی فلان دامنه ی خوش آب‌وهوای بُزگوش به یادت هستیم!


و قیافه اش هم یحتمل موقع فرستادن پیغام این باشد:



برچسب‌ها: اندر احوالات ِ خودم
+ گفته شده جمعه هفتم تیر ۱۳۹۲ساعت 15:42 توسط احسان |

وقتی پنیری که می‌خری بی‌مزه است

وقتی زور می‌زنی و کلی ترجمه می‌کنی ته‌اش می‌بینی که 3 خط ترجمه کردی
وقتی اصلا نمی‌توانی تمرکز کنی برای این کار
وقتی آمدن ِ یک کبوتر لب ِ پنجره برای نان خوردن ذوق زده ات می‌کند

وقتی وسط اتاق راه می‌روی و برای خودت کنفرانس می‌گذاری و کلی حرف می‌زنی

وقتی می‌روی استخر تا خسته بشوی و زود بخوابی اما باز هم تا نیم ساعت بعد از نیمه شب بیداری

وقتی غیر از ماکارونی و سیب‌زمینی و سوسیس‌کوکتل آپشن ِ دیگری برای غذا خوردن نداری

وقتی در ِ قابلمه ات یک بشقاب ِ دیگر است

وقتی سالاد شیرازی‌ات خیار ندارد

وقتی حال نداری تا شربت آبلیمو درست کنی و به جایش آب و آبلیمو را قاطی می‌کنی و با قند می‌خوری

وقتی این سفره غذای شاهانه ای است:

وقتی دقیقا بعد از غذا خوردن ظرفها را می‌شوری اما آن موقعها از فرط ِ تبنلی دوستان و خودت با چنین صحنه‌هایی رو به رو می‌شدی:

وقتی می‌خواهی آزمایش کنترل انجام بدهی و هنوز وقت نکردی
وقتی می‌خواهی بروی به دوره ی المپیاد کمک کنی و هنوز وقت نکردی
وقتی می‌خواهی ترمو و توپولوژی و جبر ِ خطی و نسبیت و کوانتم و کلی کوفت و زهرمار دیگر بخوانی و هنوز وقت نکردی
وقتی حتی می‌خواهی فعالیت آموزشی بکنی و نمی‌توانی
وقتی به هوای رفیقت ترم تابستان می‌گیری و او هم کانهو پوست ِ پیاز بی‌خیالت می‌شود و می‌فهمی تا آخر تابستان باید تنها باشی
وقتی تنها گزینه ی موجود برای برون رفت از تنهایی اصلا موجود ِ جالبی نیست و ترجیح می‌دهی تنها بمانی
وقتی در همین تنهایی یک فیلم ِ ترسناک می‌بینی و شب هم خوابت نمی‌برد
وقتی زندگی‌ات سیاه‌سفید است
وقتی یاد جمعه ی هفته ی پیش می‌افتی که رفته بودید یک باغی که کلی توت ِ رسیده و آلبالوی ترش داشت و از بس خوردید نزدیک بود دل‌دَرد بگیرید

وقتی نیاز به خیلی چیزها را خیلی احساس می‌کنی اما باید تحمل کنی

وقتی....... اَ ه! خفه شو دیگه بابا!

ــــــــــــ

پ.ن: این را هم اضافه کنید:

وقتی با بوی خاک باران خورده از خواب بیدار می‌شوی
وقتی نصف شب دعای سحر گوش می‌کنی

وقتی برای آهنگ پورناظری و قربانی هِد می‌زنی

وقتی La Valse D'Amelie را با صدای بلند گوش می‌کنی

وقتی صبح ِ جمعه دعای ندبه می‌گذاری

وقتی ته‌دیگ سبزمینی با کره می‌گذاری
وقتی صبح زود نان داغ می‌خوری


برچسب‌ها: اندر احوالات ِ خودم
+ گفته شده جمعه هفتم تیر ۱۳۹۲ساعت 5:49 توسط احسان |