این بابا را می‌بینید؟

ایشان رفیقِ بنده هستند، رفته بودند دانشگاهِ شهید بهشتی برای سخنرانی رئیس جمهور، این که اینجا برای چه فریاد می‌زند نمی‌دانم اما می‌دانم که بچه ی خوبی است، با این حال در فیس‌بوک عکسش را شِر کرده اند و از آنجا که هم دانشگاهی ماست و تقریبا درصدی از رفقای من دستِ کم به دلیلِ هم‌دانشکده بودن او را می‌شناسند اما مشی سیاسی آنها با او فرق می‌کند (که چه عرض کنم، مخالف است) به همین خاطر هر چه فحش و ناسزا بود بارش کردند، بعضا رکیک!

 

اینها را هم می‌بینید؟

از قضا بینِ اینها هم یکی دو نفر از رفقای من هستند، اینها اما در دانشگاهِ ما برای مراسمِ سخنرانی آقای شریعت‌مداری آمده بودند و دلیلِ فریادشان هو کردنِ آقای شریعت مداری بود که سخرانی نکند و از دانشگاه برود. از آنهایی که می‌شناسم بچه های بدی نیستند، مسلمان و پایبند به دین اما دیدم که توی کامنتِ سایتهای مختلف برای این قضیه، کسانی که هو می‌کردند شدند فسادطلبِ وطن فروش و لابد مهدورالدم!

و جالبتر اینکه این عکسها هر دو در یک روز گرفته شده‌اند.

راستش را بخواهید من هم دوست داشتم به شخصِ عکسِ اولی ناسزا بگویم با لقبی خطابش کنم که جالب نیست اما حالا که از نزدیک می‌شناسمش میدانم واقعا چنین خطاب کردنش درست نیست، شاید از نظرِ سیاسی با من فرق داشته باشد اما واقعا بچه‌ی خوبی است.

و راستش را هم بخواهید دوست داشتم افرادِ هو کننده را هم هوچی گر خطاب کنم اما با بیشترِ آنها هم رفیق هستم و می‌دانم واقعا اینطوری نیستند و بچه‌های خوبی هستند و اخلاقشان کثیف نیست که بسیار هم خوب است، گرچه این کارشان زشت!

اما می‌دانم که اگر هر کدامشان را نمی‌شناختم فحش کمترین چیزی بود که به آنها می‌دادم! حالا که بقیه هم به آنها فحش دادند توی دلم می‌گویم کاش شما هم آنها را می‌شناختید، آنها نه فساد طلبند و نه عربده کش، نه متحجراند و نه غربزده، نه قاتل‌اند و نه وطن فروش.

آنها آدماند، درست مثلِ من و شما، از گوشت و پوست و استخوان ، پر از احساسات و هیجان. شاید اگر شما هم بنشینید با هر کدامشان همسفره شوید، کمی با آنها وقت بگذرانید و خوش و بش کنید و خلاصه رفیق شوید، دیگر اینطوری نگاهی خصمانه نداشته باشید و مطمئن شوید که آنها هم «آدم»اند، همان قدری که شما هستید. قصد و نیتِ بدی ندارند، نگاه نکنید که شعار می‌دهند: «مرگ بر طالبان چه کابل چه تهران» شاید (که نه حتما) اگر تیغی به دست خیلی از آنها بدهی و بگویی به طبعِ شعارت بیا و گردنِ شریعت مداری را بزن و قانون هم کاری با تو ندارد، دلش نیاید .... بگویی بیا دستِ کم یک سیلی بزن، باز هم دلش نیایید از سنش شرم کند.

خیلی از همین ها که فریاد می‌زنند مرگ بر سازشکار بیایی و بگویی این تفنگ بزن مغزِ یکی از این رفقای سازشکار را بپاشان، نتواند، بگویی لاقل یک لگد بزن، باز هم نتواند!

خودم را که نگاه می‌کنم، می‌بینم من هم کم پتانسیل ندارم که هی بگویم مرگ بر فلان و خاک توی سرِ فلانی، اما از شانسِ من، چون با خیلی از آنها (از هر طرف) رفیق هستم، همین مانع می‌شود که به خیلی از آنها چیزی بگوییم اما بدترین قسمتِ ماجرا این است که همزمان چون با همه‌شان رفیقم، هی می‌بینم که این به آن می‌گوید احمقِ بی‌شعورِ متحجری که حق حیات ندارد و او به این می‌گوید مفسدِ بی‌بند و بارِِ پیرو غرب که حقِ حیات ندارد. و این وسط این منم که باید توهینِ رفیقانم به رفیقانم را ببینم و طبیعتا خیلی از این وضع خوشحال نباشم.

این روزهای ما همین را کم دارد: همدلی! شاید اغراق نباشد که بگویم بیشترین و بزرگترین و خطرناکترین ضربه ای که کشورِ ما در این سالها خورده از بین رفتنِ این همدلی بوده، همدل بودن به معنی هم عقیده و هم‌آرمان بودن نیست، به معنی یکصدا بودن هم نیست، همدل بودن (نمی‌دانم معنی اش دقیقا چیست اما شاید) یعنی «رفیق» بودن، یعنی این که در عینِ این که من از نظرِ عقیده کاملا مخالفِ تو هستم، اما تو را هم دوست دارم، تو رفیق و برادرِ منی، هم خانه و هم‌وطن منی، هم خون و هم نفسِ منی، هم راه و هم سفره‌ی منی، گرچه مخالفِ عقیده‌ام باشی.

از پدرم شنیدم که قبل از انقلاب، ما مردمِ یک دله‌ای داشتیم که با همین یکدل بودنشان، شاهِ به آن جلال و جبروت را از جا کندند کسی هم باور نمی‌کرد که بتوانند، حتی خودشان، توده ای و مذهبی، اما یکدل! آن روزها ما مردمِ یک دله‌ای را داشتیم که هشت سال در برابرِ کلِ دنیا جنگیدند و ایستادند، و آنجا هم کسی باور نمی‌کرد، اما حالا چی؟ هیچ خبری از آن یکدلی نمی‌بینم، نه ترکیبِ آرای انتخابات، نه جوِ رسانه‌ها و نه حتی بازخوردی که از رفقای دور و برم می‌بینم.

نمی‌دانم دقیقا چه بلایی سرِ آن همدلی ما آمده، و البته نمی‌خواهم بدانم! حالا وقتِ پیدا کردنِ مقصر نیست، حالا وقتِ فکر کردن برای چاره است، چه طور می‌توان دوباره این ملت را یکدله کرد؟؟ و این سوالی است که جوابی برایش ندارم، کاش کسی پیدا شود که گِردِ او یکدله شویم....

پ.ن.یک: قطعا این که بیایی و بگویی که فلانی ها جاسوس‌اند و ما مدرک داریم که از اسرائیل پول گرفتند، هی داد بزنی مرگ بر فلانی‌ها، هی فحش بدهی و هی به قولِ یک بابایی که سرِ آیه ی «أشداء على الكفار رحماء بينهم» گفت که بیایی و دایره ی این «بینهم» را تنگتر و تنگتر کنی، به یکدلی بیشتر و بیشتر ضربه خواهی زد، علی الخصوص اگر به عنوانِ کسی که این کارها را می‌کنی وضعِ بالاتری هم داشته باشی.

پ.ن.دو: فکر کنم حتما باید کسی باشد که گِردِ او یکدله شویم.

پ.ن.سه: دردِ دل بود، زیاد جدی نگیرید.


برچسب‌ها: سیاسی, اجتماعی, زیاد جدی نگیرید
+ گفته شده شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 23:33 توسط احسان |

ای بابا! ما هر چی فرو می‌رویم عمیقتر می‌شود! حالا بحثِ تئوری اطلاعات و کامپیوتر هم به چیزهایی که برای درکِ فیزیک به سبکِ خودم باید بخوانم اضافه شد، گیری کردیما، توپولوژی و جبر و خطی و آنالیز و جبر مجرد کم بودند آخر؟


این نوشتارِ موجود در ادامه ی مطلب فقط و فقط برای نظم دادن و جمع کردن و ذخیره کردنِ تمامِ تفکراتِ این چند وقته‌ام راجع به کوانتم است و هیچ کاربردِ حقیقی و حقوقی دیگری ندارد و تحلیلها صرفا شخصی‌اند و هیچ اعتباری ندارند.

پ.ن: این که ببینی به عنوانِ یک دانشجوی ساده و بچه ی فیزیک یک ایده ای داره و فیزیکدانی چند سال پیش همین ایده را گفته خیلی باحال است! منظورم آزمایش نیست، منظورم این تفسیر است که رویدادها با اندازه گیری به وجود می‌آیند.


پ.ن سیاسی: با این که کلا با این سایت و سیاستهای گردانندگانش مشکلاتِ اساسی و بنیادی دارم اما این یک حرف را واقعا راست گفته، این مناظره واقعا بیهوده خواهد بود:

http://jahannews.com/vdcaoone049nue1.k5k4.html



برچسب‌ها: زیاد جدی نگیرید, دلنوشته های ِ فیزیکی
ادامه مطلب
+ گفته شده چهارشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 22:55 توسط احسان |

صبح ِ زودِ جمعه

بدون خستگی دیروز

بدون دغدغه ی فردا

بوی کوچه های باران خورده را دوره کنی

بعدش صبحانه، نانِ داغ و پنیر و چای شیرین بزنی

توی بالکون ِ خوابگاه، طبقه ی آخر، رو به منظره ی باز

توی دستهایت چای داغ و روی دوشت پتوی گرم، روی صندلی

در حالی که باران می‌بارد و هوا بی اندازه مطبوع است و زمین پر از برگ

و اتاقِ بغلی سازی می‌زند با آهنگِ همایونِ خرم: ای بی وفا رازِ دل بشنو از خموشی من.....

درست مثلِ بچه ای که غذای موردِ علاقه اش را آخر می‌خورد تا طعمش بماند دوست داشتم بمیرم تا این آخرین احساسی باشد که تجربه می‌کنم.

ـــــــــــــــــ

بروم و به ادامه ی تجربه‌ام برسم....

جمعه‌نوشت: اَینَ السبب متصل بین الارض و السما...


برچسب‌ها: زیاد جدی نگیرید, اندر احوالات ِ خودم
+ گفته شده جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 8:2 توسط احسان |