گاهی وقتها کلی نقشه میریزی واسه یه چیزی بعد می بینی نقشه هات همه بر آب شد! چند وقت بعد میبینی خیلی بهتر از اون چیزی که واسش نقشه کشیده بودی اتفاق افتاد!

گاهی وقتها یه عملی رو به خاطر یک هدفی انجام میدی، بعد کلا یه نتایج ِ کاملا متفاوت از اون هدفی که داشتی حاصل میشه که که از فرطی مثبت بودن ِ این نتایج اصلا هدف ِ اولت گم میشه توش!

گاهی اوقات اصلا یه اتفاق در حد فاجعه رخ می ده! اما بعدا میبینی به صلاحت بوده!

گاهی وقتها یه اتفاق ِ بد و بحرانی می افته که میگی ای بابا عجب بد شد! اما بعد میبینی تو این اتفاق ِ بحرانی نیت ِ خیلی از آدم ها رو خوندی و دوست و دشمن و خاله خرسه رو خوب شناختی!

گاهی اوقات می خوای کار ِ یکی رو خراب کنی و به ظاهر هم موفق میشی! اما بیشترین دود ِ این آتش تو چشم ِ خودت میره!

گاهی اوقات هم یک اتفاق ِ خوب و عالی می افته و بعد نگو امتحان بوده رفوزه شدی توش!!!

 

 


اصلا اونی که اون بالا نشسته کاری نداره که تو به چی فکر می کنی و چی می خوای!!!! کار ِ خودش رو می کنه! قربونش برم!


برچسب‌ها: زیاد جدی نگیرید, اندر احوالات ِ خودم
+ گفته شده شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 19:45 توسط احسان |

-قیافه اشو!

-اصلا داد میزنه بسیجیه!

-حتما هم با سهمیه اومده!

-آره بابا به قیافه اش نمی خوره اینجا قبول بشه!

-{با صدای ِ بلند } اوهوی! حاجی! بپا از یاد ِ خدا غافلت نکنیم!!!

{خنده ی ِ بلند ِ جمع.... }

***

-چی شده؟

-هیچی بابا این حراست گیر داده که خانم رعایت کن!

-مگه چی کار کردی؟

-ول کن! اونووو! بذار برم حالشو بگیرم!

{از پشت نزدیک شد}

-حال می کنی نه؟

+بله؟

-هیچی دیگه با سهمیه اومدی رشته ی ِ خوب! دانشگاه ِ خوب! همه ی مملکتو گرفتید، حق ِ مارو خوردید تازه قیافه ی مظلومم میگیری واسم؟!

{گوشی ِ آیفونش زنگ می خورد}

-بعدا حالت رو درست و حسابی می گیرم!

-الوووو

-سلام بابا....

سرش را پایین انداخت و بی هیچ سخنی رفت.....

***

همیشه زخم ِ زبان شنیده بود! ولی هیچ کدام این قدر نیش دار نبود. گوشه ی مسجد نشست. کنار ِ قبر ِ شهدای ِ گمنام. شاید یکی از آنها پدرش باشد.پدری که هرگز ندید. آرام گریه کرد. حتی اسمشان را در بنیاد شهید هم ثبت نکرده بودند. ثبت می کردند که چه بشود؟ پدرش دوباره زنده می شد؟ اصلا می خواست داد بزند :

+آهای مردم ِ طلب کار.............. همه ی طلب های نداشته تون رو ازم بگیرید......... اما پدرم رو پس بدید....


برچسب‌ها: سیاسی, اجتماعی
+ گفته شده شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 2:8 توسط احسان |

راستش قبل از شروع ِ ترم بی کار بودم یه گریزی روی نوسان های جفت شده زدم!

وقتی تعداد ِزیادی فنر رو به هم می بندی چه اتفاقی می افته؟!


تو این یادداشت راجع به این که چه اتفاقی می افته و نتایجش چیه یه بحث ِ مختصری آوردم. مثلا این که سرعت ِ صوت در فلزات چه قدره و اینا. البته یه پیش زمینه هایی می خواد. شکل و اینها هم توش نیست!!!

البته رند ِ مولایی قضیه از این قرار بود که اولش همین جوری الکی نوشتم بعدش اما می خواستم از استاد ِ مکانیک تحلیلی نمره بگیرم که گفت «نه! می تونی فی سبیل الله ارائه بدی ولی از نمره خبری نیست! »من هم که کلا هدفم نمره بود!!!!

حالا که از نمره خبری نیست جهنم و ضرر! سگ خورد! میزارم اینجا:


نوسان های ِ جفت شده


برید  لذتش رو ببرید!


تا بعد یا علی


برچسب‌ها: علمی
+ گفته شده دوشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 23:18 توسط احسان |

همین الان داشتم به پستهای ِ قبلیم نگاه می کردم.

هر چی بیشتر به عقب (مخصوصا یک بازه ی ِ خاص ِ یک ساله از زندگیم) نگاه می کنم بیشتر پی میبرم که عجب آدم ِ مزخرف و  مغرور و حال به هم زنی بودم!

 دست ِ کم به نظر ِ خودم. و دست ِ کم تو اون بازه ی ِ یک ساله!

پستهای ِ مزخرف.

حرف های قلمبه سلمبه.

اه اه!

حالم به هم خورد.


(البته این شامل ِ مبحث ِ جهان شناسی نمی شه هااااااااااا اون سر ِ جاشه)

امیدوارم 10 سال دیگه هم به الان نگاه کنم و بگم: واااااااااای چه آدم ِ مزخرفی! اه!!!


برچسب‌ها: زیاد جدی نگیرید, اندر احوالات ِ خودم
+ گفته شده جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 1:19 توسط احسان |

چند وقتی هستش که بنده یک سایتی پیدا کردم و صبح تا شب (البته وقتی به نت وصلم) برام بازه!!!


این سایت هیچ چیز ِ خاصی نداره غیر از بارون! یعنی فقط صدای ِ بارون پخش میشه.


گفتم شاید شما هم دوست داشته باشید و مثل ِ من از بارون (حتی فقط صداش هم که باشه) لذت ببرید:


www.rainymood.com


برچسب‌ها: اندر احوالات ِ خودم
+ گفته شده دوشنبه دوم آبان ۱۳۹۰ساعت 20:58 توسط احسان |